تبليغاتX
قلم من
روحم رو به مرگ است و جسمم تنها رقاصی است که پیش قدم مرگ می باشد.



 




پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:11  توسط سامرند  | 

 

 

دلایل زیادی برای خودکشی وجود دارد . یک شخص ضعیف حتما شخصی نیست که خودکشی می کندگاهی وقتها ادمهای که زیاد می فهمند از زندگی از زنده بودن و مردن نیز خودکشی می کنند.

ما باید درک کنیم که خودکشی فقط مال همسایه ها نیست شاید سراغ ما و خانواده هامون بیاد .

راه درمان و نزدیک نشدن به این عمل اشتباه ایمان تنها و تنها به خودته و باید انسان ها ی اطرافمون رو درک کنیم و نشناخته راجب این جور افراد قضاوت نکنیم.

( در انجام یک جرم تنها یک زن یا یک مرد مقصر نیست بلکه همه اجتماع مقصرند.)

پیروز باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط سامرند  | 

دنبال بهترین کلمات می گردم می خوام عشق رو توصیف کنم این کاره اسونی نیست.عشق خالی یا عشق با هوس کدوم یک زیباتره عشقی که دنبالش پیدا نیست یا عشقی که دم داره و دائم تکون می خوره.

به خیابون های شهر مقدس پناه میارم عده ای که داغ امر به دهنشون سنگینی می کنه جلوی این واون رو می گیرند و با توهین وتحقیر ادمهای رو که لیاقت توهین وتحقیر رو دارن ولی ندارن و خودشون خبر ندارن رو به ارومی میون جمعیت نگاه می کنم جمعیت مثل یه گله چهار پا با دیدن این صحنه ها می خندن یا به ولی امر به معروف ناسزا می گن. ومن چون چهارپایه افسرده میون شکل های شاد با نقاب افسرده تر پیاده روی می کنم. چهره زیبا با نگاهی زیبا با چهره زشت با نگاهی به دنبال زیبایی . این همیشه قهرمان تاریخ میگه : جرم و گناه رو یک مرد یا یک زن به تنهایی انجام نمیده این جرم رو همه انسان ها انجام میدن. با این افکار مذهبی تفریطی به همراه افکار پوسیده دیگرم به ارومی قدم بر میدارم عشق با هوس یا بدون ان. کمی جلوتر نگاه زنی پر از التماس  و اونطرفتر نگاه ماشینی پر از التماس .والی امر کجاست . چرا نباید از چهره زیبا استفاده کنم و حس زیبایی مور مور شدن با دیدن نگاه های شهوت امیز چهرهای زیبا  به من دست نده. ای افکار مزاحم .

شخصیت یک فیلم جلوی چشمم ظاهر میشه خیره به من میگه: خدایا من عهد بسته بودم که گناه نکنم ولی من ادمم وباید گناه کنم..............چه متن بی خودی .چه نویسنده بی مغزی .

اون طرف خیابان شهر مقدس شخصیت فیلم دیگه ای داد میزنه : من خود فروشی میکنم نه برای اینکه به پول احتیاج دارم بلکه به خاطر اینکه شوهرم من رو ارضا نمی کند.واووووووووووووووووووووووووووووووووووچقدر جمله سنگینی افرین نویسنده خوب.کمی جلوتر سربازی به زمین افتاده وسربازی دیگه بر بالینش ایستاده وگریه می کنه سبازه افتاده همراه با اهنگی اروم میگه:ارزش این زندگی رو داشته باش      خیلی زود این دو شخصیت محو شدند و دختری جوانی که بهش تجاوز شده بود با صدای ارومی میگه:باید گذشته رو فراموش کرد وگرنه هر باره میمیریم      داشتم دیونه می شدم تا اینکه یک شخصیت واقعی جلوم سبز شد وگفت:بخاطر اینکه بچه هام گشنه نباشند بدنمو در اختیارت میزارم چقدر پول میدی خونه از خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:35  توسط سامرند  | 

خیلی برای جالب بود . یک شب فرشته ای به خوابم امد.با نگاهی زیبا و اندیشه ای تازه و افکاری که به عقاید من نزدیک بود.

فرشته به من گفت: ای موجود زمینی من عاشق تو هستم مدتهای زیاد.

من به او گفتم :عشق دیگری در سینه ام می تابد ای فرشته مهربان

او آرام شد و چیزی بر لب نیاورد .

در انتهای روشنایی ندا داد مرا: دیگر تو را دوست ندارم .

من از خواب بیدار شدم و با خود گفتم : در تعجبم عشقی را که سالیان سال در سینه فرشته بود و او را می سوزاند ولی حال چه زود مرا فراموش کرد.ایا فرشته می دانست عشق یعنی چه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:53  توسط سامرند  | 

کودکی را یافتم در گوشه ای ماتم زده‌-اشک بر گونه هایش لبریز.

او را گفتم چه شده که این گونه در بادی کودکی آن زمان که همنوعانت خوشی بر لب دارند بر کوچه ها می تازن تو ملولی .

کودک گفت : من می دانم آن زمان که بزرگ شوم غم بر شانه هایم می روید و درد بالینم را می فشارد. من می دانم آن زمان که بزرگ شوم اندوهی همیشگی قلبم را اذار می دهد و نمی دانم هیچ گاه نمی دانم ان درد غریب را چه می گوید چه می خواهد. من می دانم زمانی را باید دست از یاران شست و آنان  را بر دل خاک نهاد غم دوریشان یارای کسی نیست.اکنون کدام بهتر است آسان خندیدن آنان یا غمی که بر سینه تو رویده و من می دانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط سامرند  | 

به پاییز گفتم چرا آه بر دل بندگان می افکنی ، به پاییز گفتم چرا گیسو از سر درختان میچینی ، به پاییز گفتم لانه مور را چرا ویران می کنی ، به پاییز .......................

لحظاتی را آرام بودم صدای هق هق من پشت قاه قاه من زندانی بود و کسی نداست جز پاییز .

میان فاصله ها بین بودن و نبودن ، بین چرا بودن و چرا نبودن زندگی می کنیم اما با درد با رنج بیشتر زنده بودن یا زود رفتن. قسم به زجر یک برگ ، برگی  که پشت بر تن معشوقه همیشه سبز گذاشته و آرام منتظر پایی تا له کند یا بادیست که به ناکجا ببرد  از خود بپرسید پاییز بودن بهتر است یا برگ بودن خوش تر .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:10  توسط سامرند  | 

مدتی بود و هست که فکرم مشغوله ببخشد....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:58  توسط سامرند  | 

شاید این سکوتم آغازی برای انفجار نوشتهایم باشد .
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط سامرند  | 

۱- برای نجات آدمهای بد از دست آدمهای خوب نباید خوب بود .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:4  توسط سامرند  | 





 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:49  توسط سامرند  | 

سلام از این به بعد تصمیم گرفتم با عکس با هاتون حرف بزنم امیدوارم از این تصاویر لذت نبرید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:32  توسط سامرند  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:53  توسط سامرند  | 

بر روی دستانم چند زره ای خاک زنده که باخود راز زندگی را می کشد ارام می لغزد. هوای نم گرفته من و اطرافم را وحشتناک ولی زیبا گرفته بود پاهایم عجول اما با احتیاط بر صفحه سبز زمین خدا گام بر می داشت بدان آنکه علف هرزی له شود و پای موری شکسته . سکوت تنها اوای بود که می  خواست و. تنها آنجا می یافتم . به همراه گامهای بلندم خنده ای رضایت بخش از بودنم بر لبی که تنها می توانست بگوید چرا   شکل گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:1  توسط سامرند  | 

تو یکی از همین روزهای سرد بود.

خیابان سرد ٬ ماشینها سرد ٬ من سرد٬ دیوارهای گلی یا سرتاپاه مرمر سرد ٬ گربه سرد ٬ کبوترها سرد.

همه چیز سرد بود و همه کس سرما.

اروم منه سرد می خواستم از خیابون سرد با اون همه ماشینها سرد که داخلشون ادمهای سرد بود  و گربه سرد که داخل کانال  خیابان سرد سر بیرون آورده بود ٬ عبور کنم.

یه زن میانسال سرد از اون طرف خیابان سرد طرف من سرد  می یومد .

اهای خانم سردمواضب باش اون ماشین سرد نزدیک بود شما رو زیر بگیره

زن میانسال سرد : بذار بزنه مرد جوان سرد  ٬ بذار خلاص بشم از این دنیایی سرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 11:39  توسط سامرند  | 

حرفی نیست

...........................................................................................................................

...........................................................................................................................

..............................................................................................................ای کاش می بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:48  توسط سامرند  | 

خواستم آن ابدیت من باشم

اما فراموش کردم که من آن برگ سبزی هستم که با اولین پاییز زرد می شود.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:17  توسط سامرند  | 

پروردگارا

بر احوال خویش لبخند می زنم

من می دانم که او یعنی چه ما یعنی چه تو یعنی چه ایشان یعنی چه حضرت یعنی چه ولی از شناخت من عاجزم .

من از بازیجه بودن دست شیطان و وجدانم خسته ام .

آنها منفعت خود را می خواهند

یکی دشمن تو دیگر برای جلب رضایت تو

از انها متنفرم

من تنها تو را می خوام وجدانم مرا بازیجه توهین ادمکها قرار داده است و شیطان مرا در برابر تو رو سیاه.

اه خدا بزرگ به بزرگیت خسته ام

از این همه ادمهای خوب تنفر انگیز از این همه لاشهه های انسانهای گرسنه از این همه نظریات خدا شناسی شیطان شناسی وجدان شناسی  خسته ام .

من ناشناخته  چرا اینهمه طالب توست . چرا بر زبانش فقط اسم توست بر قلبش یادتوست .

خسته ام اشکهای ناچیزم انقدر هرزه شده اند که  میان جدل شیطان و وجدانم  سینه زنان بیرون میجهند .

کدامین زمان حیرتم دنبال تو می گردد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:10  توسط سامرند  | 

قدمهایم را می شمارم تا شاید فراموش کنم که اطرافم را دوستی نیست

آنها همه خفته اند یا بیهوش و مست گوشه ای خزیده اند و یا در پناه مسجدی از این عالم هراسانن .

قدمهایم را میشمارم تا فراموش کنم قصه کهنه بابا نان داد را . افسوس که حال در قرن دروغ آنچه نان میدهد عشق پدر نیست . پدر حال از بازی ظالمانه زمانه خسته است. حال نامردی نان میدهد همان نامردی که پدر را زمین گیر کرده است.

قدمهایم را میشمارم تا شاید فصل مرگ تمام شود و بادهای بیمار از این سرزمین بیمارتر گم شوند .

سر در گریبانم جا می دهم ٬اه سوزانم را با هر نفس عمیقم٬ تحفه ای قرار می دهم به ادمهای خشک شده اطرافم که از درخت بی حس ترند .

وای بر من٬ درخت حس دارد.

چهره چروکیده ام را از نگاه معشوق ها پنهان می کنم

شاید ان آرزو ٬ من باشم و منیم را نا چیز شمرده باشم .

چشم از قدم هایم بر می دارم به عقب به گذشته خود رو می کنم و افسوس میبینم برگ های زرد خسته را که زیر پاهای غرور انسان بودنم مرده اند. آنها امیدشان من بودم و من نابودشان کردم. حال چه گویم یا چه انجام دهم.

من را با من چه کنم زمانی که خوب بودنش را نمی توانم از بد بودن جدا ببینم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 16:10  توسط سامرند  | 






من را مجبور نکن که تو را ترک کنم و یا برگردم. جای که تو بروی من هم می روم

 جای که تو بمانی من هم می مانم .مردم تو ٬ مردم من و خدای تو ٬خدای من

شاعر بریتیش نااشنا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:10  توسط سامرند  | 

سلام

حقیقتش خیلی برام سخت بود بتونم این وبلاگو حذف کن هر چند حذف کردم ولی اجرا نشد. می دونید تمام این نوشتهای این وبلاگ در زمانی نوشته شد کهر من با خودم احساس های عجیبی رو حمل می کردم من باید می دونستم دل کندن از حس همیشگیت غیر ممکنه و من ادمی نیستم که غیر ممکنو ممکن کنه .اینو به حساب حس خود کم بینیم نزارید که این چنین نیست دلم برای نوشته های تک تک شما تنگ شده برای خودتون ٬نه چون می دونم خودتون برای خودتون دل تنگ نیستید ٬ هستید ؟

امیدوارم تو این ماه رمضان که ای کاش سال رمضان بود بتونید و بتونم اون چیزی که هستمو کشف کنیم و زیاد دنبال اون چیزی که باید باشیم نگردیم .

دوستتون دارم

این کلمه رو با ترس میگم

چرا ؟

چون به هر کی گفتم یا بی احترامی کرده یا پشت سرم حرف در آورده

ولی من می دونم که شما این چنین نیستید وگرنه اسمتو ن تو وبلاگ من نبود .








زندگی چیست؟

شوق بازی گرگم به هوای کودکیست که زود می گرید.

سامرند






خداوندا تنهاترین تنهایم را بپذیر و بدان که داناترین داناتران نادانترین خالق توست چرا که در عظمت تو حیران به گوشه می خزد و دیوانه وار از خویش می پرسد : دانایم از بهر چه بود زمانی که نتوان تو ر ا شناخت .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:36  توسط سامرند  |